میدونی دلیل اینهمه نارضایتی از زندگیم اینه ک طبق خواسته هام رفتار نکردم
همش فدا کردم خودم رو...
برای مادرم چون وجدانم میگفت...و حالا بعد یکسال ک دوباره پیشش زندگی کردم متوجه شدم ک هربار اذیتم کرده
چرا؟ چون وقتی بهش محبت میکنم یا کاری براش میکنم هی بیشتر ازم میخواد و سیرمونی نداره و درنهایت من رو به انفجار میرسونه تا ولم کنه
تو محل کارم، همیشه بخاطر دوستی و حفظ حرمت ها کنار اومدم و سکوت کردم، کار خوبیه و نتیجه خوبی داره اما گاهی باعث شده ک تبدیل بشم به دیوار کوتاه
نهایت همه اینا اینه ک از خودم راضی نیستم
چون تایمم و انرژیم برای دیگران رفته
و الان حتی وقتی تایم خالی دارم، کاری ندارم بکنم
چون یادم رفته چطور برای خودم بگذرونمش
تاريخ : جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ | 12:10 | نویسنده : نازی |



