دو سه روز پیش انا رفتم لب دریا بعد از کار..
زود تعطیل شدم و گفتم اوکی بهترین فرصته برم یه کم لب ساحل بشینم هوایی عوض کنم
یه پادکست گذاشتم و هندزفری ب گوش نشستم....
یه آقایی پشت سرم هی راه میرفت و درواقع داشت پیاده روی میکرد
یه بار فک کنم گفتم اینجا ک دارم یه دوره شروع میکنم به اسم چالش روابط...باورهای منفی رو میخواد پیدا کنه و درستش کنه...
یه جا مدرس پرسیده بود اگه یه فرد جذابی بهتون پیشنهاد بده ،شما چه فکری میکنین؟
و گزینه ها شامل این بود که: فک میکنم اگه کامل منو بشناسه ولم میکنه و چون کامل نشناخته منو پیشنهاد داده، یا مثلا اینکه فکر میکنم بخاطر خودم سمتم نیومده یا فکر میکنم حتما یه مشکلی داره و ...
و خب نکتا اینه ک اون اقا واقعا جذاب بود😶 و من داشتم همزمان ک ویسمو گوش میکردم به این فکر میکردم ک اوکی اگه این آقای جذاب بهم پیشنهاد بده من چ فکری میکنم؟
حالا تو تصوراتم چطور بود؟
اینطوری بود ک پیش خودم میگفتم ن بابا این به این جذابی چرا باید به من پیشنهاد بده
و اینجا بود ک فهمیدم، به به واقعا چقد ذهنم منو بد میبینه...
و نکته جالب اینجاست ک
من وقتی ویسم تموم شد دیگ هوا یه کم تاریک شده بود و وقت خونه رفتن بود
سوار ماشین شدم و راه افتادم
بین راه هنوز نزدیک ساحل، یهو دیدم یه متشین اومد جلوم، بعد زد بغل
راننده پیاده شد و همون آقا بود اشاره زد بهم و خب درعین حال ک گفتم نکنه خفت بخواد بکنه و اینا با رعایت احتیاطات😂 سرعتمو کم کردم دیدم اومد جلو و گفت میشه شمارتونو داشته باشم
و من اینجوری بودم ک وااو درحالی ک من فک میکردم اون خیلی از من جذابتره، اون داشته به این فک میکرده ک چطور بهم پیشنهاد بده؟😂
اخرش قبول نکردم بهش گفتم فک کنم سنتون خیلی ازم بیشتره و جوابش این بود ک حالا صحبت میکنیم دربارهش..
ولی واقعیت اینکه من به این فکر کردم ک نمیتونه آدم درستی باشه و احتمالا لاشیه (( خیلی ببخشید، اصطلاح دیگه ای پیدا نکردم براش))
خب اینم باید بررسی کنم ک چرا تو این شرایط این فکرو کردم...



