زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

یک اتفاق و بررسی یک باور محدود کننده :)

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

یک اتفاق و بررسی یک باور محدود کننده :)

دو سه روز پیش انا رفتم لب دریا بعد از کار..

زود تعطیل شدم و گفتم اوکی بهترین فرصته برم یه کم لب ساحل بشینم هوایی عوض کنم

یه پادکست گذاشتم و هندزفری ب گوش نشستم....

یه آقایی پشت سرم هی راه میرفت و درواقع داشت پیاده روی میکرد

یه بار فک کنم گفتم اینجا ک دارم یه دوره شروع میکنم به اسم چالش روابط...باورهای منفی رو میخواد پیدا کنه و درستش کنه...

یه جا مدرس پرسیده بود اگه یه فرد جذابی بهتون پیشنهاد بده ،شما چه فکری میکنین؟

و گزینه ها شامل این بود که: فک میکنم اگه کامل منو بشناسه ولم میکنه و چون کامل نشناخته منو پیشنهاد داده، یا مثلا اینکه فکر میکنم بخاطر خودم سمتم نیومده یا فکر میکنم حتما یه مشکلی داره و ...

و خب نکتا اینه ک اون اقا واقعا جذاب بود😶 و من داشتم همزمان ک ویسمو گوش میکردم به این فکر میکردم ک اوکی اگه این آقای جذاب بهم پیشنهاد بده من چ فکری میکنم؟

حالا تو تصوراتم چطور بود؟

اینطوری بود ک پیش خودم میگفتم ن بابا این به این جذابی چرا باید به من پیشنهاد بده

و اینجا بود ک فهمیدم، به به واقعا چقد ذهنم منو بد میبینه...

و نکته جالب اینجاست ک

من وقتی ویسم تموم شد دیگ هوا یه کم تاریک شده بود و وقت خونه رفتن بود

سوار ماشین شدم و راه افتادم

بین راه هنوز نزدیک ساحل، یهو دیدم یه متشین اومد جلوم، بعد زد بغل

راننده پیاده شد و همون آقا بود اشاره زد بهم و خب درعین حال ک گفتم نکنه خفت بخواد بکنه و اینا با رعایت احتیاطات😂 سرعتمو کم کردم دیدم اومد جلو و گفت میشه شمارتونو داشته باشم

و من اینجوری بودم ک وااو درحالی ک من فک میکردم اون خیلی از من جذابتره، اون داشته به این فک میکرده ک چطور بهم پیشنهاد بده؟😂

اخرش قبول نکردم بهش گفتم فک کنم سنتون خیلی ازم بیشتره و جوابش این بود ک حالا صحبت میکنیم درباره‌ش..

ولی واقعیت اینکه من به این فکر کردم ک نمیتونه آدم درستی باشه و احتمالا لاشیه (( خیلی ببخشید، اصطلاح دیگه ای پیدا نکردم براش))

خب اینم باید بررسی کنم ک چرا تو این شرایط این فکرو کردم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ | 10:9 | نویسنده : نازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.