زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

این قسمت: حافظه ی بدن

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

این قسمت: حافظه ی بدن

آخرین باری ک افساز زندگیم رو دستم گرفتم و برنامه ریزی های عالی یمکردم و طبقش پیش میرفتم

و پیش خودم میگفتم ایول، بالاخره قلق بزنامه ریزیم رو گرفتم....بابام فوت کرد و همه زندگیم به هم ریخت، رفتم یه شهر دیگه، ۲ سال سوگ و حال بد گذروندم

بعدش هم یک سال رو صرف تثبیت حال خوبم کردم

و دوباره جابجایی و برگشت پیش خونواده و یک سال دیگه هم صرف تثبیت توی این وضعیت شد

حالا این روزا، بعد از ۴ سال بالاخره کم کم حس میکنم دارم میفتم روی روال و برنامه ریزی

نکته جالب؟

اینکه به محض اینکه میخوام بگم آخجون دارم درستش میکنم... ایول دارم میفهمم چیکار کنم برنامه ریزیم رو روال بیفته.... سریع یه صدا از درونم میگه: اگه این بار مامان بمیره چی؟

ترس جدیدیه؟ نه!

تا یه هفته بعد از فوت بابا، صبح ها ک از خواب بیدار میشدم چک میکردم ببینم مامان زنده‌س یا نه

حتی وسط شب اگه خوابم سبک میشد، خودمو بیدار میکردم انگار، ک چک کنم زنده بودنش رو

چرا؟ چون فوت بابا رو سرصبح بیدارم کردن و خبرش رو بهم دادن...

نمیدونستم اضطرابم مسخره‌س و واقعیت نداره؟

چرا میدونستم، اما دست خودم نبود، درحالی ک داشتم به خودم میگفتم معلومه که زنده‌س... میرفتم جلو ک ببینم نفس میکشه یا ن و تا مطمئن نمیشدم دلم آروم نمیشد



تاريخ : دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 21:44 | نویسنده : نازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.