آخرین باری ک افساز زندگیم رو دستم گرفتم و برنامه ریزی های عالی یمکردم و طبقش پیش میرفتم
و پیش خودم میگفتم ایول، بالاخره قلق بزنامه ریزیم رو گرفتم....بابام فوت کرد و همه زندگیم به هم ریخت، رفتم یه شهر دیگه، ۲ سال سوگ و حال بد گذروندم
بعدش هم یک سال رو صرف تثبیت حال خوبم کردم
و دوباره جابجایی و برگشت پیش خونواده و یک سال دیگه هم صرف تثبیت توی این وضعیت شد
حالا این روزا، بعد از ۴ سال بالاخره کم کم حس میکنم دارم میفتم روی روال و برنامه ریزی
نکته جالب؟
اینکه به محض اینکه میخوام بگم آخجون دارم درستش میکنم... ایول دارم میفهمم چیکار کنم برنامه ریزیم رو روال بیفته.... سریع یه صدا از درونم میگه: اگه این بار مامان بمیره چی؟
ترس جدیدیه؟ نه!
تا یه هفته بعد از فوت بابا، صبح ها ک از خواب بیدار میشدم چک میکردم ببینم مامان زندهس یا نه
حتی وسط شب اگه خوابم سبک میشد، خودمو بیدار میکردم انگار، ک چک کنم زنده بودنش رو
چرا؟ چون فوت بابا رو سرصبح بیدارم کردن و خبرش رو بهم دادن...
نمیدونستم اضطرابم مسخرهس و واقعیت نداره؟
چرا میدونستم، اما دست خودم نبود، درحالی ک داشتم به خودم میگفتم معلومه که زندهس... میرفتم جلو ک ببینم نفس میکشه یا ن و تا مطمئن نمیشدم دلم آروم نمیشد



