زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

زندگی من :)

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

خودتو جدی بگیر

خودت رو جدی بگیر

تو میتونی آدم اثرگذاری باشه



تاريخ : سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 23:32 | نویسنده : نازی |

مسیر رسیدن به خواسته هام

بنظرم یه دلیل اینکه به بعضی خواسته هام نرسیدم هنوز اینه که: آمادگی برای داشتن خواسته هام به اون صورتی که میخواستم رو نداشتم هنوز...

ینی چی؟ ینی اگه بدست میاوردم حس میکردم مال من نیست یا اعتمادبنفس داشتنش رو نداشتم و این باعث میشد کارایی میکردم ک درنهایت کیفیت اون چیز پایین میومد یا اونطور ک میخواستم دیگت کاراییشو نمیتونستم استفاده کنم و لذت داشتنش رو ببرم و خرابش میکردم

مث بچه ای ک دوس داره لباس سفید بپوشه اما بلد نیست نگهش داره و اگه مامان تنش کنه، کثیفش میکنه

پس مامان وقت میذاره، لباسای دیگه تنش میکنه تا یادش بده چطور تمیز نگه داره

کم کم لباساش رو روشن تر میکنه ببینه یاد گرفته یا ن؟

و وقتی مطمئن شد سفیده رو حیف و میل نمیکنه، میپوشونه براش

پ.ن: پانشید بیاید بگین این چ مثالیه، فلان جاش مشکل داره فلان طوری نیست و اینا.... در مثال مناقشه نیست و این داستانا خلاصه😒



تاريخ : دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 23:45 | نویسنده : نازی |

این قسمت: حافظه ی بدن

آخرین باری ک افساز زندگیم رو دستم گرفتم و برنامه ریزی های عالی یمکردم و طبقش پیش میرفتم

و پیش خودم میگفتم ایول، بالاخره قلق بزنامه ریزیم رو گرفتم....بابام فوت کرد و همه زندگیم به هم ریخت، رفتم یه شهر دیگه، ۲ سال سوگ و حال بد گذروندم

بعدش هم یک سال رو صرف تثبیت حال خوبم کردم

و دوباره جابجایی و برگشت پیش خونواده و یک سال دیگه هم صرف تثبیت توی این وضعیت شد

حالا این روزا، بعد از ۴ سال بالاخره کم کم حس میکنم دارم میفتم روی روال و برنامه ریزی

نکته جالب؟

اینکه به محض اینکه میخوام بگم آخجون دارم درستش میکنم... ایول دارم میفهمم چیکار کنم برنامه ریزیم رو روال بیفته.... سریع یه صدا از درونم میگه: اگه این بار مامان بمیره چی؟

ترس جدیدیه؟ نه!

تا یه هفته بعد از فوت بابا، صبح ها ک از خواب بیدار میشدم چک میکردم ببینم مامان زنده‌س یا نه

حتی وسط شب اگه خوابم سبک میشد، خودمو بیدار میکردم انگار، ک چک کنم زنده بودنش رو

چرا؟ چون فوت بابا رو سرصبح بیدارم کردن و خبرش رو بهم دادن...

نمیدونستم اضطرابم مسخره‌س و واقعیت نداره؟

چرا میدونستم، اما دست خودم نبود، درحالی ک داشتم به خودم میگفتم معلومه که زنده‌س... میرفتم جلو ک ببینم نفس میکشه یا ن و تا مطمئن نمیشدم دلم آروم نمیشد



تاريخ : دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 21:44 | نویسنده : نازی |

خبر از خواستگار قبلی

خب بذارید براتون بگم

قبلا گفتم ک یا خواستگاریو رفتم دیدم ک خیلی خیلی پولدارتر از ما بودن و خونوادش هم جایگاه اجتماعی خیلی خیلی بالایی داشتن و اینا

راستش من به دلایلی ک گفتم نظرم منفی بود

اما دیدم اونم پیگیر نشد، ناراحت شدم😂

و همش پیش خودم میگفتم که عه حتما بخاطر فلان حرفم

حتما بخاطر فلان کارم و خلاصه فکرم اینور اونور میرفت

امروز از معرف ب گوشم رسید ک

پسره کلی ازم تعریف کرده و خوشش اومده بوده ولی بابت احتلاف سنیمون میگفت منطقی نیست

و سپرده که یکی مث من براش پیدا کنه😂 که سنش یه کم بیشتر باشه

حالا معرف هم بهش گفته به این خوبی ندارم دیگ😂😂

حالا چرا اینو گفتم؟ که یادم بمونه اینقد رو خودم عیب نذارم وقتی خواستگاری پیگیر نشد دیگه😶



تاريخ : شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 14:1 | نویسنده : نازی |

طبق حست باش

یعنی فک کن یه سریا، رفتن سمت اون آدم، دیدن مشکل داره فاصله گرفتن خب؟

من همون اول حس میکردم نباید نزدیک بشم، ب زور خودمو نزدیک کردم چون همه اینکارو میکردن و بعد دیدم عه اصن حتی دلم نمیخواد ایت نزدیکیه رو و اگر از اول به اندازه ی حس اولیه‌م ارتباط میگرفتم، اونوقت هم انرژی سر ارتباط گرفتن هدر نمیدادم هم انرژی برای فاصله گرفتن...

انگار یه موهبتی خدا داده استفاده نکردم، هدر رفت...

حالا میدونی چیه

ممکنه تو ارتباط با یکی دیگه این موهبته نباشه

یا به شکل دیگه ای باشه

یعنی لازم باشه بهش نزدیک بشم بعد یاد بگیرم فاصله بگیرم و خدا خواسته اون تجربه رو کسب کنم ک نداشتم تا حالا

ولی ابنجا انگار نیازی ب تجربه هه نداشتم ک از اول اون حسو داشتم دیگ، درسته؟😎

پس وقتمو دیگ ازین ببعد هدر ندم و طبق حسم رفتار کنم



تاريخ : جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 16:16 | نویسنده : نازی |

طبق حست باش

یعنی فک کن یه سریا، رفتن سمت اون آدم، دیدن مشکل داره فاصله گرفتن خب؟

من همون اول حس میکردم نباید نزدیک بشم، ب زور خودمو نزدیک کردم چون همه اینکارو میکردن و بعد دیدم عه اصن حتی دلم نمیخواد ایت نزدیکیه رو و اگر از اول به اندازه ی حس اولیه‌م ارتباط میگرفتم، اونوقت هم انرژی سر ارتباط گرفتن هدر نمیدادم هم انرژی برای فاصله گرفتن...

انگار یه موهبتی خدا داده استفاده نکردم، هدر رفت...

حالا میدونی چیه

ممکنه تو ارتباط با یکی دیگه این موهبته نباشه

یا به شکل دیگه ای باشه

یعنی لازم باشه بهش نزدیک بشم بعد یاد بگیرم فاصله بگیرم و خدا خواسته اون تجربه رو کسب کنم ک نداشتم تا حالا

ولی ابنجا انگار نیازی ب تجربه هه نداشتم ک از اول اون حسو داشتم دیگ، درسته؟😎

پس وقتمو دیگ ازین ببعد هدر ندم و طبق حسم رفتار کنم



تاريخ : جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 15:47 | نویسنده : نازی |

به حس اولیه‌ت اعتماد کن

واقعا خیلی اینو تجربه کردما

همیشه وقتی نمیتونستم با کسی ارتباط بگیرم ناراحت میشوم، هنوزم هستم

باعث میشه حس کنم تو ارتباط گرفتن مشکل دارم و آدم اجتماعی ای نیستم...

درواقع یجور برچسب میزنم به خودم هربار

یک سال پیش اینا ک تو محیط کار جدیدم اومدم، با کسی همکار شدم ک تو محل کار قبلیم خیلییییی تعریفشو میکردن، از معرفتش از حرفه ای بودنش و رفتارش و ...

و تو این محیط هم خیلی سریع دوستای صمقمی پیدا کرد و همه باهاش میگفتن میخندیدین و سمتش میرفتن

و خب منم طبق معمول اورثینکیم شرول شد ک چرا من نمیتونم ارتباط بگیرم؟ حتما به مشکلی دارم

حتی وقتی خوشم نمیومد از آدما میگفتم حتما یه مشکلی دارم ک خوشم نیومده از فلانی... چون همه دارن ارتباط میگیرن باهاش

اما الان که یک ساله گذشته، و رفتارهای بعدی اون آدمو دیدم باید بگم ک بطور کاملا انتخابی ب مرور ازش فاصله گرفتم

یعنی یمدت حتی تلاش کردم ارتباط بگیرم و زور زدم و هربار اورثینک و فلان و بیسار

و حالا میبینم واقعا اون آدمه رو خوشم نمیاد و برداشت اولیه‌م ازش درست بود

و حسف انرژی ای ک گذاشتم تا حسمو درست کنم بهش و ارتباط زوری بگیرم و حرف برای گفتن پیدا کنم با اینکه حرف مشترکی نداشتم

میدونی چیه

ارتباط گرفتن واقعا یه تواناییه

اما به حس اولیه ت به آدما اعتماد کن

همیشه فرصت بده بهشون، اما حس درونیت رو بفنوان یه راهنما جلو چشمت داشته باش تا آسیب نبینی

آره خلاصه ک اینطوریا



تاريخ : جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 15:42 | نویسنده : نازی |

اصل استمرار

برای ایجاد عادت، باید مستمر و روزانه کار رو انجام داد، بدون هیچ وقفه ای...باید روتین داشت

که هیچ چیزی نشکونتش...

حتی سفر، حتی بیرون رفتن با رفیقا، حتی اتفاقات یهویی

هیچی نتونه بهونه باشه برای انجام ندادنش...



تاريخ : جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 9:58 | نویسنده : نازی |

یک اتفاق و بررسی یک باور محدود کننده :)

دو سه روز پیش انا رفتم لب دریا بعد از کار..

زود تعطیل شدم و گفتم اوکی بهترین فرصته برم یه کم لب ساحل بشینم هوایی عوض کنم

یه پادکست گذاشتم و هندزفری ب گوش نشستم....

یه آقایی پشت سرم هی راه میرفت و درواقع داشت پیاده روی میکرد

یه بار فک کنم گفتم اینجا ک دارم یه دوره شروع میکنم به اسم چالش روابط...باورهای منفی رو میخواد پیدا کنه و درستش کنه...

یه جا مدرس پرسیده بود اگه یه فرد جذابی بهتون پیشنهاد بده ،شما چه فکری میکنین؟

و گزینه ها شامل این بود که: فک میکنم اگه کامل منو بشناسه ولم میکنه و چون کامل نشناخته منو پیشنهاد داده، یا مثلا اینکه فکر میکنم بخاطر خودم سمتم نیومده یا فکر میکنم حتما یه مشکلی داره و ...

و خب نکتا اینه ک اون اقا واقعا جذاب بود😶 و من داشتم همزمان ک ویسمو گوش میکردم به این فکر میکردم ک اوکی اگه این آقای جذاب بهم پیشنهاد بده من چ فکری میکنم؟

حالا تو تصوراتم چطور بود؟

اینطوری بود ک پیش خودم میگفتم ن بابا این به این جذابی چرا باید به من پیشنهاد بده

و اینجا بود ک فهمیدم، به به واقعا چقد ذهنم منو بد میبینه...

و نکته جالب اینجاست ک

من وقتی ویسم تموم شد دیگ هوا یه کم تاریک شده بود و وقت خونه رفتن بود

سوار ماشین شدم و راه افتادم

بین راه هنوز نزدیک ساحل، یهو دیدم یه متشین اومد جلوم، بعد زد بغل

راننده پیاده شد و همون آقا بود اشاره زد بهم و خب درعین حال ک گفتم نکنه خفت بخواد بکنه و اینا با رعایت احتیاطات😂 سرعتمو کم کردم دیدم اومد جلو و گفت میشه شمارتونو داشته باشم

و من اینجوری بودم ک وااو درحالی ک من فک میکردم اون خیلی از من جذابتره، اون داشته به این فک میکرده ک چطور بهم پیشنهاد بده؟😂

اخرش قبول نکردم بهش گفتم فک کنم سنتون خیلی ازم بیشتره و جوابش این بود ک حالا صحبت میکنیم درباره‌ش..

ولی واقعیت اینکه من به این فکر کردم ک نمیتونه آدم درستی باشه و احتمالا لاشیه (( خیلی ببخشید، اصطلاح دیگه ای پیدا نکردم براش))

خب اینم باید بررسی کنم ک چرا تو این شرایط این فکرو کردم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ | 10:9 | نویسنده : نازی |

تصمیمتو بگیر

امروز داشتم از یکی یه مشورتی میگرفتم درباره یه موضوعی

بهم گفت تصمیمتو بگیر

بقیشو فردا مینویسم، الان خوابم میاد

گفتم بنویسم ک یادم نره بعدا🚶‍♀️🚶‍♀️ باتشکر

خب اومدم:

دیروز داشتم از یکی مشورت میگرفتم

تو این زمینه ک وای فلان فکرا رو دارم و اینا...و من بیس فکریم ولی چیز دیگه ایه

میدونی بهم گفت تصمیمتو بگیرم

نمیشه همش ب این چیزا فکر کنی و بعد بگی بیش فکریم اونه

جمله خیلی عادیه

ولی به دلم نشست و حس کردم همون چیزیه ک لازم داشتم بشنوم

اینکه تصمیممو بگیرم، یا اینور یا اونور

و این فقط تو همین زمینه نیست

چنوقت پیش یکی از دوستام بهم میگفت تو همیشه یه جنگی درونت داری

که هی یه بخش وجود با اون یکی داره میجنگه

انگار میخوام یه جوری باشم ولی هونجوری نیستم

و بخش های مربوط به این دو مدل، با هم تو جنگ میرن و هرکدوم به طرفی میکشن

و درنهایت هربار توی همون جنگ، ذهنم رو رها میکنم بدون اینکه نتیجه ای بگیرم و هربار سردرگم تر میشم

یا فوقش بطور غیر آگاهانه ای به یک طرف بیشتر کشیده میشم ک شاید اگه مینشستم روش فکر میکردم انتخابم اون نبود...

خلاصه ک تو بعضی زمینه ها باید فکرامو بکنم، مشورتامو بگیرم، تجربه کنم و اشتباه کنم تا دستم بیاد دقیقا چه تصمیمی میخوام بگیرم

تا از این جنگ ها و سردرگمی ها دربیام

هیچی دیگ همین خلاصه....



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ | 0:44 | نویسنده : نازی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.