این روزام خیلی عوض شده
یه مدته دارم به این فکر میکنم ک کلا ازدواج مال من نیست و حتی شرایطش رو ندارم و بهتره این رو بپذیرم و از طرفی فک میکنم ایجوقت حتی اولویتم نبودا و نسبت به بقیه ی آدمای اطرافم حتی تلاشی هم نکردم براش
متوجه شدم اکثر روابط با به اصطلاح نخ دادن دختر شروع میشه و من آدمی نیستم ک نخ بدم و من حتی اگه نخ تو دستم باشه، نگهش میدارم پیش خودم :) ....من درباره ی نخ حرف نمیزنم، میدونید ک!
و آره خلاصه، دلم میخواد لذت ببرم و روزهامو پر کنم ،خشم و غمی ک قبلا میومد سمتم با فکر کردن به ازدواج نکردن...خیلی کم شده توم
احتمالا وقت و انرژی بیشتری برای مادرم بذارم و از ثباتی ک تو زندگیم دارم لذت ببرم و استقبال کنم
فک میکردم این وبلاگ تبدیل میشه به داستان ازدواجم، ولی انگار تبدیل شد به داستان ازدواج نکردنم😂😂😂
میدونی اگه پیش اومد و عاشق شدم ازدواج میکنم ...وگرنه نه!
چون متوجا شدم نمیتونم با کیس های سنتی ارتباط بگیرم اصلا



