خب طبیعیه، همش خجالت میکشیدم، حرفی نمیزدم، از تیپم ک خودمم راضی نبودم
یه کم خودمو میگیرم
تازه اومدم شیرپسته بخورم، ریخت رو لباسم، دستمال هم نداشت و رفت خرید و حس کردم زشت شد
برام آش خرید وقتی میومد و من حتی بلد نبودم ذوق و تشکر کافی نشون بدم، آخرش هم موقع پیاده شدن گفت آشو ببر برا تو گرفتم...
و من درحالی ک یه دستم ظرف آش بود، یه دستم ظرف شیرپسته ای ک هنوز حتی تموم نشده بود، یه دستم به روسری بود ک هی باز میشد، توف بهش و همزمان باید سوییچ ماشینمو از تو کیفم درمیاوردم
اومد پیاده شه کمکم کنه گفتم ن لازم نیست و خودم مدیریت کردم، آخه دختر یه کم انرژی زنانه ب خرج بده، این کارا چیه میکنی
خلاصه ک جذابیتی از خودم نشون ندادم
این هم از این
و تموم شد این ارتباط
تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 22:31 | نویسنده : نازی |



