زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

۹. نفهمیدم چیشد قبول کردم

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

۹. نفهمیدم چیشد قبول کردم

واقعا خیلی وقت بود سنتی قبول نمیکردم اما دلم خواست اینو قبول کنم...

تو همون جلسه اول شماره رد و بدل کردیم و ...و قرار شد بیشتر آشنا شیم.دو روز بعد گفت بریم بیرون، گفتم تا یه ساعت دیگ بهت میدم و بعد گفتم باشه، سریع آماده شدم و با اینکه از تیپ و ظاهرم راضی نبودم اما رفتم

بشدت خجالت میکشیدم و نمیتونستم حرف بزنم

منتظر بودم یه جا بزنه بغل حرف بزنیم اما همش اینور اونور تو خیابونا چرخید، خب همه جا هم شلوغ بود و قبلش گفته بودم دلم نمیخواد جایی ما رو باهم ببینن

درنهایت دوباره رسیدیم جای ماشین من و گفت راستش مامانینا منتطرن ک بریم خونه دایی و دایی مریض احواله...

راستشو بخواید مامان من میگ چون خوشش نیومد ازت اینو گفت ک زودتر پیاده‌ت کنه...

ولی من خودم حس کردم بعد اینکه گفت بریم بیرون، خونواده خواستن ک برن اونجا و بخاطر همین هی بهم میگفت اگه خونواده‌ت دوس ندارن بیای اصرار نکن، بد نشه و این حرفا...و درنتیجه مجبور شد زود بره

و موقع پیاده کردنم هم اصرار کرد ک حتما زنگ یا پیام بده بهم وقتی رسیدی...منم همینکارو کردم چون حس کردم زشت میشه اگه نکنم...

و خب هیچ جوابی نداد

الان دو روزه ک میگذره و هیچ پیامی نداده

واقعیتش از برخوردش ناراحت شدم، بنظرم میتونست یه چیزی بگه ک ن غرور من بشکنه ن اون و ارتباط تموم بشه، ن اینطوری...

چون حتی وقتی پیش هم بودیم پرسید تولدت کی بود؟ و قبلشم گفته بود بریم بیرون برا تولدت...

مهم نیست، اینم تجربه شد



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 22:28 | نویسنده : نازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.