واقعا خیلی وقت بود سنتی قبول نمیکردم اما دلم خواست اینو قبول کنم...
تو همون جلسه اول شماره رد و بدل کردیم و ...و قرار شد بیشتر آشنا شیم.دو روز بعد گفت بریم بیرون، گفتم تا یه ساعت دیگ بهت میدم و بعد گفتم باشه، سریع آماده شدم و با اینکه از تیپ و ظاهرم راضی نبودم اما رفتم
بشدت خجالت میکشیدم و نمیتونستم حرف بزنم
منتظر بودم یه جا بزنه بغل حرف بزنیم اما همش اینور اونور تو خیابونا چرخید، خب همه جا هم شلوغ بود و قبلش گفته بودم دلم نمیخواد جایی ما رو باهم ببینن
درنهایت دوباره رسیدیم جای ماشین من و گفت راستش مامانینا منتطرن ک بریم خونه دایی و دایی مریض احواله...
راستشو بخواید مامان من میگ چون خوشش نیومد ازت اینو گفت ک زودتر پیادهت کنه...
ولی من خودم حس کردم بعد اینکه گفت بریم بیرون، خونواده خواستن ک برن اونجا و بخاطر همین هی بهم میگفت اگه خونوادهت دوس ندارن بیای اصرار نکن، بد نشه و این حرفا...و درنتیجه مجبور شد زود بره
و موقع پیاده کردنم هم اصرار کرد ک حتما زنگ یا پیام بده بهم وقتی رسیدی...منم همینکارو کردم چون حس کردم زشت میشه اگه نکنم...
و خب هیچ جوابی نداد
الان دو روزه ک میگذره و هیچ پیامی نداده
واقعیتش از برخوردش ناراحت شدم، بنظرم میتونست یه چیزی بگه ک ن غرور من بشکنه ن اون و ارتباط تموم بشه، ن اینطوری...
چون حتی وقتی پیش هم بودیم پرسید تولدت کی بود؟ و قبلشم گفته بود بریم بیرون برا تولدت...
مهم نیست، اینم تجربه شد



