زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

۵. اینم از داستان ما

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

۵. اینم از داستان ما

دو روز پیش خیلی یهویی یکی از دوستای ۴ سال پیشم ک اصلا این مدت باهاش دراتباط نبودم بهم پیام داد

این دختره رو حتی همونموقع هم خیلی نزدیک نبودیم، و صرفا یه اردو با دانشگاه با هم رفته بودیم و بعد یمدت هم ک پدرم فوت کرده بود با چنتا از بچه های دانشگاه اومدن خونمون برای تسلیت...و دیگ ارتباطی نداشتیم

پیام داد ک کارت دارم، زنگ زد گفت یه آقای مجردی هست و فلان شرایطشو برات بفرستم آشنا بشین...گفتم باشه!

راستش دوستم بیشتر باعث شد ک اوکی بدم و اینکه بهونه ای هم نداشتم بگم نه، نمیدونم چیشد گفتم باشه

من اصلا این مدلی خوشم نمیاد معمولا

خلاصه ک قرار شد ببینیم همو...گفتن امروز برم ولی خب نمیتونستم پیشنهاد کردم یه روز دیگ بشه

فعلا ک چیزی نگفتن و نمیدونم ک چی میشه

حس میکنم نمیشه، چون از دیروز دیگ خبری نداد

یا پشیمون شدن یا جای دیگ اوکی شده یا نمیدونم چی...

حس میکنم یکی بختمو بسته😂 وقتشه برم پیش دعانویس والا



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ | 4:10 | نویسنده : نازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.