زندگی من :)

شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

خواستگار جدید

نازی
زندگی من :) شرح تجربه ها و آنچه بر من گذشت

خواستگار جدید

خب بذارید براتون بگم

اخر اون هفته رفتم دیت...یکی از اطرافیان معرفی کرده بود

قبلش کلی استرس داشتم ...مخصوصا ک پسره از جهت مالی خیلی زیاد از ما بالاتر بودن و همچنین از لحاظ تحصیلات و جایگاه اجتماعی

سنش هم ۱۱ سالی از من بیشتر بود و چهره‌ش هم دوست نداشتم و هیکلش رو...ک خب اثرات سنش بود...

با این حال به اصرار اطرافیان رفتم دیدمش...و باید بگم ک ب شددددت باشخصیت و مودب بود و اصطلاحا ما میگیم خیلی خوب تربیت شده بود....

مرد مودب، باوقار ، با رعایت حد و مرز و رفتار سالم...خیلی سالم!

خوشحالم دیدمش، با اینکه نشد و به هم نمیخوردیم ولی باید بگم ک خوشحالم دیدمش و حس میکنم تجربه ی منفی قبلیم ک پسره ناسالم بود رو شست برد ( حالا اون پسره رو هم کلا دوبار دیدم ولی ناسالم بود مشخص بود)

خیلی هم حد و مرز نگه میداشت

متوجه شدم ک تایپ من پسر مودب و باوقار و متین...پسری ک احترام نگه میداره

پسری که کاریه و آدم درستیه، محکم و قدرتمند و میدونین چیش بیشتر از همه جذبم کرد؟

اینکه موقع صحبت بشدت اضطراب داشت و گفت اولین باره ک درمقابل یه خانوم میشینه برای آشنایی...و اینقددددد خوشم اومد که نگوووووو

خلاصه درنهایت طی صحبت ها دیدم ک بهم نمیخوره چونکه خونگیه و من بیرونی ام، سطح مالیشون خیلی بالاتر بود، کلی بهش فک کردم و ب این نتیجه رسیدم ک واقعا این مناسب نیست با اینکه همیشه برام شرایط مالی ملاک بودش... اما تا این حد اختلاف نمیتونم

راستی متوجه شدم ک مادرش مریض ما بوده و چن باری دیده بودمش😂😂 چقد کوچیکه این محیط...

راستی پسر آبرو داری هم بود...واقعا از آشنایی باهاش لذت بردم و خوشحالم ک دیدمش

و اینکه یه تجربه به تجربه هام اضافه شد

بعدش ک نشد خیلی ناراحت شدم راستش ولی زندگیه دیگ...از اینکه تنها بمونم همیشه میترسم از اینکه تو تنهایی بمیرم...

از طرفی دغدغه های نگهداری مادرم رو هم دارم و فک میکنم هرکسی حاضر نیست وارد این زندگی بشه ک زنش باید همش به مادرش برسه....



تاريخ : سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ | 13:12 | نویسنده : نازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.